تفاوت میان وظیفه و فرآيند، همانند تفاوت میان جزء و كل است. وظیفه، واحدي از كار است؛ فعالیتي كه معمولاً يك نفر انجام مي دهد اما فرايند، گروهی از وظیفه های به هم پیوسته است كه با همدیگر، نتیجه اي باارزش از ديد مشتري را به وجود مي آورند. فرآیندها و فرآیندمحوری براي مثال، انجام يك سفارش، يك فرايند است؛ فعالیت هایی كه كالا را به دست مشتري مي رسانند. اين فرايند از وظیفه های گوناگوني درست مي شود. دريافت درخواست از مشتري، واردكردن آن به رايانه، بررسي اعتبار مشتري، بررسي موجودي كالا و يا تولید، گزينش و بسته بندي سفارش، برنامه ريزي حمل و روش ارسال كالا (زمیني، دريايي، هوایی) و در پايان بارگیري و ارسال كالا به سوي مشتري. هیچکدام از اين وظیفه به تنهایی ارزشي براي مشتري نمي آفرينند. حمل بدون بارگیري و يا بسته بندي بدون انتخاب كالاها از انبار، شدني نیست. بررسي اعتبار مشتري به خودي خود يك تجزيه و تحلیل مالي است. تنها هنگامی كه اين فعالیت های مستقل و جداگانه با همدیگر جمع شوند، ارزشي به وجود مي آيد. بنابراین، فرايند را مي توان يك زنجیره ارزش دانست كه هر مرحله( هر دانه زنجیر) ارزشي به مرحله قبل می افزايد. بنابراين، فرايند های كسب و كار عبارتند از فعالیت های اساسي در سازمان كه محدود به مرزهای وظیفه اي نیستند و منابع انساني، مهارتهای مديريتي و فناوري را به منظور تمركز سازمان بر استراتژي ايجاد ارزش براي ذينفعان و بخصوص مشتريان به هم مرتبط مي كنند. تفاوت روش های سنتی و فرآیندی در سازمان در جدول زیر خلاصه شده است:   معیارها سنتی فرآیند محور سازمان: وظیفه گرا مشتری گرا رابطه: عمودی افقی تمرکز: مسئولیت ارزش سطح کار: ثابت تغییر پذیر تقسیم کار: ساده گسترده نوع کار: انفرادی تیمی هدف: رفع مسئولیت قبول مسئولیت طبقات ساختار: زیاد کم مالکیت فرآیند: ندارد دارد   موارد مورد توجه در مورد فرآیند به طور كلي ميتوان گفت كه در مورد هر فرآيند نكات زير صادق است: داراي نام يا شناسه منحصر به فرد است. داراي يک هدف است. مجموعه گام ها (عملیات) مشخص و تعریف شده هستند. توالي عملیات های آن دقیقا مشخصاست. نقطه شروع و پايان گامهای فرآيند مشخص باشد. انجام دهندگان (مسئولین) هر يك از گام های فرآيند مشخص می باشند. داده های ورودي و خروجي مشخص است. شرايط آغازين و پاياني بايد مشخص باشد.   اهمیت و مزایای نگرش فرآيندی در سازمان   به دورنما و مأموریت سازمان معنا می بخشد. به ایجاد دیدگاه مشترگ بین کارکنان کمک می کند. کارکنان را به شناخت جامع وضعیت موجود سازمان رهنمون می سازد. باعث می شود کارکنان به یک تحلیل جامع از وضعیت سازمان دست یابند. وقتی تمام اجزا و قسمت های مختلف یک مسئله شناخته شود، شناسایی عوامل موثر بر قسمت های مختلف براحتی امکان پذیر خواهد بود. لذا کارکنان را در انتخاب راه حل مناسب وکلیدی یاری می نماید. فرهنگ خودسنجی را در سازمان بوجود می آورد. با مشخص نمودن اجرای مختلف فرآيندها سنجش جامع را بوجود می آورد. با شناخت مشتریان، به ایجاد ارتباط با آن ها کمک می کند. سازمان های عمومی را به سازمان های مسطح و افقی تبدیل می نماید.